تبليغاتX
رَشحه

همینجوری با این خبر برخورد کردم که در مورد سریال شمس العماره یه نقدهایی وارد شده مبنی بر اینکه ترویج اشرافیگریه و.... کاری با این خبر ندارم ، فقط بهانه ای شد برای تاملی در مورد کلیت این موضوع، یعنی ساده زیستی و تجملگرایی.

اول باید این قضیه روشن بشه که آیا واقعا ساده زیستی یک ارزش عام و الگویی برای زندگی همه ی مردمه یانه؟

در واقع همینطوره........ و آدمها از لحاظ تمکن مالی و رفاه زندگی به دو دسته تقسیم میشن: غنی و فقیر و این اصلا مساوی با دسته بندی مردم به فقیر و اشرافی یا اشراف زاده یا ازین دست اوصاف منفی نیست و مساله درست همینجاست که وقتی سوراخ دعا را گم میکنیم و میخواهیم ضد ارزش رو با ارزش جمع کنیم و این غیر ممکنه

به عبارت ساده تر اون دسته از آدمهای غنی هم باید ساده زیست باشند...... همونطور که از نزدیک، کسانی رو سراغ دارم که فقیرند ولی اشرافی و تجملی زندگی میکنن و در اصل این اشتباه و خطا در تحلیل ارزشها و ضد ارزشها منشا چنین نتیجه گیریهای غلطی میشه که میخوایم مثلا معنویت رو با تجمل جمع کنیم و این تلاشی بی ثمره؛ چرا که ذاتا در تعارضند

پس نتیجه میشه یه کار سطحی و فرمالیته که همه اش مشغول توجیه و عیب پوشیهای خودشه و به همین ترتیب هیچ ثمر ارزشی واقعی و تاثیرگذاری رو بدنبال نداره...... فوقش یه اثر فانتزی ای میشه که سرگرم کننده است و سرگرمی هم که...

گفتم طبق ارزشهای ما، آدمهای غنی هم باید ساده زیست باشن؛ یه کم بازش میکنم و چن تا مثال میزنم تا معلومتر بشه قضیه ...... آیا این گزاره ها درست هست یا نه؟ من خیلی پول دارم، پس یه کت و شلوار پونصد هزار تومنی میخرم......من خیلی پول دارم....... پس یه ماشین دویست میلیونی میخرم و ...

اصلا میریم سر کلمه و معنی تجمل البته نه به لحاظ ادبی و لغوی بلکه به معنای مصطلح و کاربردی؛

مسلما از جمال و زیبایی میاد، پس چطور میتونه بار منفی داشته باشه؟ خوب نمک برای بدن لازمه(مخصوصا ید دارش)....... پس چطور میتونه برای بدن بد باشه؟ دومی آشکارا مضحک به نظر میرسه چون شرط عقلیش روشنه...... باور کنین اولی هم(تجمل) همینطوره.... تجمل یعنی پرداختن و ساختن و آراستن زیبایی ها در حدی که از مقام زیبایی تنزل میکنه

روح امر عجیبیه..... روح کاری باین قراردادهای ذهنی ما نداره که: خوب خداییش این بنز قشنگ نیست؟ چطور دلت میاد داشتنشو سرزنش کنی؟

من در جواب میگم، چرا خداییش قشنگه پس عکسشو بخر بزن تو اتاقت.... اگه واقعا برای قشنگیشه... یا چرا اون کارو بکنی؟ همین که الآن دیدیمش مگه لذتشو نبردیم....... لذت این طراحی و رنگ بندیو این منحنی های قشنگ بدنه و صدای آرام موتور و .... خوب کافیه دیگه........ دیگه وقت نداریم بریم چیزای خیلی قشنگ دیگه ای هست اونا رو هم ببینیم ......... که تازه چن تای دیگه ی اونا رو هم که دیدیم دلمونو میزنه و روحیه مون اشباع میشه....... گفتم که روح امر عجیبیه..... حتی برای قشنگی هم کوپن قائله و نه بیشتر...

حالا که یه کم با هم تو این معناها گشت زدیم..... بهتر میشه نتیجه گرفت و جمعبندی کرد که این تجمل در واقع یه نگاه سطحی و تک بعدی به معنای بسیط و بی انتهای زیبائیه ..... در اون حد که در چاچوب رفتاری انسان توی یه زندگی زیبا میتونه به یه زشتی و ضد ارزش* تبدیل  بشه

................................................................................................................................

ارزش یعنی اون چیزی که ارزششو داشته باشه و غیر از اونا هم میشن ضد ارزش

+ نوشته شده توسط آستميدرضا عسگريفر در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 0:3 |
متن سخنرانی ای از استاد حسین کچوئیان را در مورد تقابل اسلام و مدرنیته میخواندم که در قسمت پایانی سخنرانی که تقریبا نتیجه گیری طرح مساله از جانب ایشان بود، نکته ای بسیار جلب توجهم را کرد......... شاید مساله ای که مدتها در ذهنم بود و همچنان لاینحل مانده بود و البته بصورتی خیلی ساده تر شبیه به طرح مسئله ای بود که در طول سخنرانی، استاد سعی به باز کردن و روشن کردن آن داشت.

مسئله به طور خلاصه و به بیان ناقص من ازین قرار است که آیا واقعا مدرنیته با اسلام در تقابل است یا نه؟ مساله ای که غالبا اینگونه جواب داده میشود که مثلا مگر مدرنیته، پیشرفت علم نیست؟ کجای اسلام با پیشرفت علمی در تناقض است؟

ولی در دیدی وسیع تر، استاد آن نتیجه و هدف غایی آنچه به نام "مدرنیته" و "توسعه" و "جهانی شدن" مطرح است را غربی سازی جهان دانست........ هدفی که نه ما و در این جایگاه و از دیدگاه انقلاب اسلامی آنرا اینطور می بینیم، بلکه هدفی که فی الواقع در سیاست چند سده ی اخیر غرب و آمریکا( در هر زمان به صورت مشهود، در یکی ازین کشورها) به صورت علنی و مدون مطروح بوده و پیگیری می شده.

_ و زیر ساخت این بینش همان زندگی دنیوی و راحتی های حیوانیست_

و در مقام حل مساله اینطور بیان کردند که مساله در واقع اینست که کدامیک مبنا قرار گیرند و تبعات و دیگری را در خود هضم کنند؛ اسلام یا مدرنیته؟......... و این تقابل وقتی بهتر معنا پیدا میکند که مدرنیته را در معنای واقعی آن، یک دین ببینیم؛ یک آئین و روش زندگی فردی و اجتماعی( که همینطور است).

مثال هضم ادیان و تفکرات در مدرنیته مانند: مولوی خوانی های مدرن و مبتذل........ صوفیگریهای مدرن و آمریکایی، ذن و مدیتیشنِ مدرن است که دیگر همان گرایشهای حقیقی نیست، بلکه چیزی مسخ شده در تفکر مدرن است. اینکه برخلاف هدف حقیقی هر کدام ازین روشها که رسیدن به حقیقت و ارتباط با عالم حقیقت است و در این صورت مدرنیزه مسخ شده و فقط استفاده ای ابزاری در ریلکس شدن و احساس آرامشهای نازل در حد مثلا ورزش و دَنس و.... است.

و حل مساله هم این نیست که درسنتهای خود باقی بمانیم و از تمدن کنونی عقب بکشیم، که هم ممکن نیست و هم نتیجه های بی ریخت دیگری خواهد داشت.


و اما ان نتیجه گیری شعف انگیز که برای من حکم کشف را داشت ازین قرارست که ما باید به علم برسیم..... ولی لزوما همان علم مدرن نیست و این که آن چیست و چگونه به آن می رسیم، در طول تاریخ و با پیگیری آرمانها و مد نظر داشتن آن که آهسته آهسته به وقوع خواهد پیوست. همانچیزی که ما امروز اقتصاد اسلامی و .... مینامیم و خیلی ها آنرا ناجور و متوهمانه میدانند........

ولی خوبست بدانیم که در غرب نیز دقیقا همین اتفاق افتاد، آنها علمی را که مد نظر داشتند و فلاسفه ی آنها از افقهای آن و کم و کیف آن میگفتند، کم کم به فعلیت رساندند و همه ی این علمشان همانطور که در خیال و آرزویشان بود در سایه ی بینش های ایدئولوژیکشان است.....مثل الگوهای اقتصادی و مدنیت و ...شان.


+ نوشته شده توسط آستميدرضا عسگريفر در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 22:44 |
بر سرمان آمد آنچه از آن میترسیدیم؟..یا بیهوده میترسیدیم از آنچه بر سرمان آمد؟


این یک طرح سواله، اگه یادتون باشه و اصلا در این جریان بوده باشین این سوالها براتون معنی داره.

حالا شاید میگید این جریان اصلا چه جریانیه که ما ازش با خبر بودیم یا نبودیم؛ جریان بیشتر جریان فرهنگه، در اصل همه چی هس، اقتصادنا، سیاستناو... ولی از همه مهمتر و پنهانتر جریان نرم وسیال فرهنگیه، که در وهله ی اول با باورهای ایمانی و اعتقادی و در وهله ی دوم با باورهای اجتماعی و هستی شناختی در ارتباطه.

و اون ترس چیزی بود که ما در قبال آینده و موقعیت این داشته هامون نسبت به اون چیزی که در آینده پیش بینی میشد سرمان بیاید داشتیم:

 به وضوح؛ می ترسیدیم ایمانمان بر باد رود.

میترسیدیم فساد جامعه رو بگیره.

میترسیدیم جوانهامون، باورهاشون رو با باورهای دیگران معامله کنند.

و در یک کلام، میترسیدیم، هویتمان را گم کنیم.


حالا فکر میکنم طرح مساله روشن شده باشه، باز به سوالها نگاهی دوباره میکنیم:

بر سرمان آمد آنچه از آن میترسیدیم؟... یا بیهوده میترسیدیم از انچه بر سرمان آمد؟

البته الآن جاشه که بگم این مساله صورتهای دیگری هم داره، مثل اینکه: اصلا چیزی نبوده که بر سر آن بتزسیم و همین چیزی که پیش روست و پیش میآید، تنها گزینه و راهیست که میتوان پیمود و اصلا کی گفته که بده و در نتیجه اصلا سوال و طرح چالشی درین زمینه کاری بیهوده اس.......... و شاید مدلهای دیگری که درین مورد مطرح میشه.

من سعی میکنم خیلی کوتاه و به اجمال نظر خودم رو در پاسخ باین مساله اینجا بیارم و منتظر شنیدن(خواندن) نظرات شما هستم.

به نظر من همان گزینه ی اول درسته و تا حدود قابل توجهی بوقوع پیوسته، البته نه صد در صد که بخواد در حد نا امیدی جلو بره ولی انصلفا و واقعا "بر سرمان آمد، همان چیزی که از آن میترسیدیم" و دلیل من هم بر این طرز فکر استواره( بر خلاف خیلیها) ، همون طرز فکری که خیلیها با چسباندن مارک و عنوان توهم توطئه، اون رو مفتضح کردند و من فارغ ازین هوچیگری جاهلانه، قائلم باین که آنچه در زمینه ی باورهای عمومی و فرهنگ یک ملت و جامعه  ظهور می یابد، چه بخواهیم و چه نخواهیم پیرو یک طرح است و هر طرحی هم طراحی دارد.

حالا اگر ما این طراحی و مدیریت را کرده بودیم، نمیآمد بر سرمان، آنچه از آن میترسیدیم ولی وقتی اتاق فکر رو خالی کردیم با این گمان که نیازی به فکر نیست و با این تصور که اتاق فکر هم خالی میماند..... در صورتی که این اتاق جای دیگری بنا شده بود و تصمیمهای اتخاذ شده هم همگی به نحو احسن پیاده شد.


 حالا شما بگید.............بر سرمان آمد، ،آنچه از آن میترسیدیم؟ یا ....




+ نوشته شده توسط آستميدرضا عسگريفر در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 23:54 |
انسان معاصر......نقاشی معاصر(هنر معاصر)


این نوشته یک برداشت و تاملیه در رابطه با چگونگی مواجهه و همچنین انتخاب راه و روش خلق اثر هنری برای یک هنرمند که بعنوان نمونه هنرمند نقاشو در نظر گرفته و برآمده از نگاهی به تاریخ هنر و باز همون طور که گفتم تاریخ نقاشیه.

یه نگاه اجمالی به تاریخ هنر ما رو به این نتایج سوق میده که با گذشت زمان سرعت تغییر و تحول توی هنر بیشتر شده و تا جایی که به زمان ما رسیده و اصلا الآن وضعیتیو پیدا کرده که من نمیدونم مورخین چه جوری میخوان نقاشی معاصر رو دسته بندی کنند و نقاط عطف و تاسیس سبکها و ... رو در اون به ثبت برسونن.

در اصل اگر با معیارهای گذشته بخواد این کار صورت بگیره امری غیر ممکن به نظر میرسه، چون نه دیگه آکادمیهای محدودی برای آموزش هنر هست و نه منطقهی خاصی برای این کار هست تا مثلا بتونن شکل گیری یه طرز فکر و یک سیاق متمایز رو به اونها نسبت بدن ، به نحوی که فصلی در تاریخ رو شامل بشه.

 البته تلاشهایی برای این ثبت روند و حرکت هنر تا اواخر قرن بیستم هم دیده میشه ولی اگه باز خوب نگاه کنیم و اون را با اونچه که از سیاق هنری در تاریخ رو به گذشته ی هنر مقایسه کنیم، چیزی متفاوته و نمیشه کارهایی رو که الان بعنوان سبکهای هنری به ثبت میرسه رو از همون جنس دونست.

 مثلا اینکه نقاشیهای دیواری یا بیلبوردها از فلان زمان شروع شده و رواج پیدا کرده اصلا سبک هنری نیست بلکه یک نظارت بر تغییر و تحول ارائه های هنره که با چیزای زیاد دیگه ای مرتبطه و ربطی به شیوه ی هنری به معنی واقعی کلمه اش نداره.

و این در حالیه که مثلا از اواسط سده نوزدهم که هنوز مراکز قابل تفکیک و بارزی مثل فرانسه(پاریس) وجود داشته و مرکز توجه و قله ی پیشروی گزینش سبک بیان هنری به حساب میومده

بعد از امپرسیونیسم، نئو امپرسیونیسم و کوبیسم  از بعد اون به طور مسلسل وار و موازی تعداد نسبتا زیادی سبک و شیوه به وجود میاد که ازجمله ی اونا فوویسم و دادائیسم و سور رئالیسم و... هستن. تا در طول یک قرن به جایی برسیم(امروز) که هر کسی ساز خودشو میزنه.

اصل حرف من از همینجا شروع میشه و اینایی که تا حالا گفتم به نوعی مقدمه بحساب میان.

زوم من بالاخص روی سبکهای 1930 به این طرفه، در تمامی این سبکهای متعدد دو وجه دیده میشه:

یکی وجه اصیل اون از نظر ادراک انسانی و دیگری وجه گذرای اون از نظر سیطره و نفوذ و دوام و شمول و...که به خوبی مشخصه این وجه دوم تاریخ مصرف داشته و همگی تمام شده و اونچه که مونده وجه انسانی و اصیلیه که پشتوانه اش درونیات انسان هنرمند به نمایندگی از همه ی انسانهاست و مادامی که انسان هست به نظر من کم فروغ نخواهد شد.

ولی طبق یک اصل و اون اصالت محتوا در هنره

مخلص کلام اگه من هنرمند نوعی بخوام اثری رو خلق کنم(حرفی رو بزنم و ادراکی رو ثبت کنم) از تمام پتانسیل تجربه شده ی هنر استفاده میکنم چرا که پیامها و حرفها، حالتهای متنوعی دارن و یکسان نیستن، شاید برای ابراز و بیان محتوایی نزدیک شدن و وام گرفتن از مکتب سوررئالیسم اون چیزی باشه که مقصود منو به مقصد خلق اثری میرسونه یا فوویسم یا ...یسم.

میخوام بگم دیگه انسان امروز ماندن و تعهد به یک جور فکر کردن و یک لحن بیان براش مطلوبیت نداره و این از نظر من از بلوغه فکری و ادراکیه، درسته که مشکلی اساسی در مقابل هنرمند معاصر هست و اون سردرگمی و حیرانی میان صورتهای متنوع و همگی در دسترسه هنرمنده ولی فکر میکنم اگر این خوان و مرحله را به سلامت و درایت طی کنه به افق وسیعی از معانی دست خواهد یافت باضافه ی در اختیارداشتن جعبه ابزاری مجهز و پر پتانسیل.

واین در مقابل آنچیزی است که مثلا هنرمند صد سال پیش با اون روبرو بوده یعنی مقید بودن به خلق آثاری با ویژگیهایی محدود و در نتیجه اندیشیدن با حالتی و در گستره ای محدود که البته این به مثابه ی محکوم یا زیر سوال بردن اونها نیس که متناسب مقتضی زمانه بوده و چه بسا هنرمندانی که با همین جسارت و استقلال و غنای نووی در اندیشه و نگاه کاروان هنر رو به پیش روندن

ولی همونطور که میدونید این قفس تو در توست، وچه اندکند حتی دراین زمان که "ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد شده باشند".

+ نوشته شده توسط آستميدرضا عسگريفر در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 1:10 |

توی تاکسی که سوار شدم، البته قبلش بگم این نوشته یه عنوان دیگه هم میتونس داشته باشه: "این پیله ی مبارک"، میگفتم مثل همه ی تاکسیها سی دی آهنگ گذاشته بود، خوب صدای ماشینا هم بود و کم و زیاد کردن راننده برای مسافر زدن که لا به لاش یه کلماتی از شعری رو که میخوند میشنیدم، ولی کلمه ی "زدم" تکرار میشد. مونده بودم فعل کامل و منظور ازین زدنه چیه: آهنگ زدن، مثل زدن،

ولی تا که بالاخره متوجه مضمونش شدم جا خوردم، راننده جوون بود و درشت اندام ،با دستای پهن و بزرگش فرمونو میچرخوند و نوری که از ماشین پشتی تو آینه منعکس میشد روی چشماش افتاده بود، چهره ی محکم و کمی هم خشن و بدتر از همه یه جورایی ازونا بود که من باهاش حس شباهت داشتم.

میدونم که بیربط بود ولی هی مضمون شعرو انگار که با رفتار راننده منطبق میکردم و اینکه موبایلش زنگ میزد 11شبی و اونم دیسکانکتش میکرد، شعر میگفت: اینو زدم تا بدونی.... و بشکنه این دست که...... ولی اینو زدم تا بدونی.......


یاد یه شبی افتادم که همین آخرای شب سوار یه 405 شدم و پسر همسن و سال خودم بود و سر صحبتو باهام باز کرد، نمیدونم شاید من خاممو زود احساس رفاقت میکنم، نمیدونم چرا یهو ازینجا که داشت از وضع مالیشو بابای کارخونه دارش میگفت یهو رفت سر اینکه چن شب پیش موبایلشو گرفتم و دیدم دروغ میگه، ازش پرسیدم این کیه: میگفت نمیدونم و تو پارک خلوت_منو میبخشین که اینو نقل میکنم_ سفتی کتکش زدم و از دهنش خون راه افتاد، آره اونم اینو زده بود تا بدونه......

اما چرا عنوان "این پیله ی مبارک"؛ آخه یادمه اونبار که اینو شنیدم، از اونجایی که پیاده شدم تا خونه که پیاده می اومدم چن بار از فشار شنیدن اون خاطره اونم از دهن خود یارو، چن بار نشستم و انگار گردنم سست شده بود و سرمو بالا نمیگرفت.

که باز یاد یه خاطره ی سوم مشابهی افتادم که دیگه اونو نقلش نمیکنم.


من از مرحله پرتم که اینجور میشکنم وقتی که میشنوم دستی روی....... یا حتی اینکه اصلا اینا چی میگن؟ اینه اون پیله ی مبارک که البته بالاخره باید ازش بیام بیرون ولی وقتی که بالهام و بقیه ی اعضام کامل شده باشه و شاید کم کمک موقعش شده باشه

ومبارک برای اینکه اگه تا حالا توش نبودم، حتما منم معلوم نبود کجا باشم که تضمینیم نیس ازین به بعد کجا برم ولی تا حالاشو که شکر



+ نوشته شده توسط آستميدرضا عسگريفر در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 0:50 |

اینکه میگم از...تا.... نه اینکه یه سیریو بخوام بگم گر چه اگه خواسته باشید میتونید یه همچین سیری رو هم از توش در بیارید، ولی من منظورم آوردن این دو موضوع در کنار همه

برهنگی جسمی رو تجسم کنید که همتون هم احتمالا با یه همچین حسی آشنا هستید، انگار که انسان در این حالت خیلی آسیب پذیره یا یه بیماریهایی هست که سیستم دفاعی بدن بیمار مختله و کار نمیکنه، کوچکترین تماسی با بیماری یا ویروسی باعث مریض شدن و در ادامه ی اون بخاطر عدم توانایی بدن برای مقابله با بیماری، ضعیف ترین بیماریها میتونه شخصو از پا در بیاره

حالا همین نوع عارضه در مورد روان هم هست، آدما تو یه برهه هایی ممکنه دچاربرهنگی روانی ای بشن که تو اون موقع یک توهین کوچیک یا یه استرس کم یا دیدن یه صحنه ی دردناک میتونه طرفو به اغمای روانی ببره که شاید صد پله از اغمای جسمی دردناکتر باشه، مخلص کلام اینکه مراقب یه همچین آدمایی تو این مواقع تو اطرافتون باشید، مبادا که بر اونها درد بزرگ و لطمه ی جبران ناپذیری رو وارد کنین

ودیگه اینکه این تعادل روانی ای که ما اکثرمون داریم خیلی سست تر از اونچیزیه که فکرشو بکنیم و بهش اتکا کردیم و استفاده ها و نتایج دیگه ای که ازین اطلاع میشه برداشت کرد...


اما به نظر میرسه که این برهنگی و آسیپ پذیری روانی تو سنین و حتی جنسیتها هم متنوعه همونطور که میدونین بچه ها خیلی حساستر و اثر پذیرترند و همین طور خانمها به طور کلی در مقایسه با آقایون که من همیشه یاد این تعبیر حضرت علی (ع) میافتم که: الامراةُ ریحانه: زن ریحانه است(راسیاتش نمیدونم ریحانه ترجمه اش چی میشه ولی فکر نکنم خیلی هم به ترجمه نیازی داشته باشه)


و اما لطافت روح که بی ارتباط با حالت برهنگی روانی نیست ولی اینبار گویی از زاویه ای و به مثابه ی خصیصه ای مثبت برای آدم مطرح میشه

این یکی مرتبه ای از انسانیته در مقابل سختی و انجماد روحی که یه آدمایی هسن و آدم میتونه به یه همچین جایی برسه که لطائف رو لمس کنه و اونطور که شنیدم و از منابع دینی هم با اون برخورد داشتم بخش زیادی از مدرکات انسانی و معارف و شناختهای حقیقی انسانی متوقف به داشتن این خصلت مبارکه

نمیدونم چه جوری درباره اش حرف بزنم ، و شاید چون خودم ندارمش بلد نیستم که چی بگم و چه جوریه، ولی بقول معروف "نخوردیم نون گندم، دیدیم که دست مردم" آره خیلی دوست دارم بگم یه چیزایی در موردش ولی انگار نمیشه، فقط الآن که دارم مینویسم در قالب یک حس و شاید آرزو برام متجلی میشه

فقط همینو میتونم بگم که کاشکی لطیف بشیم، مثل برگ گُل


+ نوشته شده توسط آستميدرضا عسگريفر در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 0:31 |
به جایش رسیده که رفتاری از خودت نشان دهی، مثلا میخواهی چیزی را بگویی و قبلش آن حرف را در ذهنت مرور میکنی، دچار تردیدی شده ای که آن حرف را مثلا بزنی یا سکوت کنی، مساله همین جا پدیدار میشود، همان حیرانی را میگویم: با خود میگویی:

به شرط ادب است که نگویم؟

یا به شرط عقل است که بگویم؟

یا اگر بگویم افزوده بر حرفهای قبلیم زیاد حرف زده ام؟

یا اگر نگویم فلان غرض حاصل نمیشود؟

یا به شرط حکم دین است که بگویم بهتر است و صواب؟

یا که شاید وجهی نهفته داشته باشد که اگر نگویم بهتر است؟ و ....

یا چرا راه دور برویم، همین که میخواهی پست جدید بگذاری، مثلا همین الان در ذهنم مرور میشود که با خواندن همین پاراگراف شمای خواننده با خودتون میگید معلومه که مطلب نداشته و برای به روز شدن هر چی گل دستش اومده را تایپ کرده، این در ذهنم هست ولی باز مینویسم،

اینکه وقتی میخواهم این مطلب را بگذارم درست همان موقعی است که دوباره این آلزایمر مزمن خودنمایی میکند که:

همین مطلب را بگذارم؟

با اینکه نمیدانم چه طور از آب در میآید؟

یا روی سیاقی که نمیدانم پیش بروم؟

یا شاید این جزو همان سیاق باشد؟و....

آهان راستی در مورد وجه تسمیه ی آلزایمریش نگفتم، حیرانی که فکر میکنم تا حدودی مشخص شده باشد

فرض کنید دارید مطلبی رو توی نرم افزار ورد تایپ میکنید، چند ثانیه به چند ثانیه کلیدهای میانبر کنترل و اس را فشار میدهید تا چی؟ تا نکنه یه سطر از مطلبتان بپرد،

حالا اگر ذهنتون بجای این دو کلید برای همه ی محفوظاتش از هر جنسی که میخواهد باشد باشد: عاطفی، علمی، مذهبی و ارزشی، هر چیزی که جایی در ذهن دارد هر چند ثانیه یک بار از کلیدهای میانبر شیفت و دیلیت استفاده کند، توی رفتارتون دچار سردرگمی و حیرانی نمیشوید؟ آیا این ابتلا نامی غیر از آلزایمر دارد؟

البته از نوع مزمنش چرا که نه به رسمیت شناخته میشود بعنوان بیماری و نه چاره ای دارد


+ نوشته شده توسط آستميدرضا عسگريفر در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 19:16 |

از حکیم الهی ملاصدرا نقل شده که جاهایی در حل مسائل عقلی و حکمی که به بن بست میرسیده و هر چه تلاش ذهنی و کنکاش فکری میکرده باز مساله برایش لاینحل می مانده، دو رکعت نماز میخوانده برای استمداد از خدا و بعد از آن گشایشی در ذهن و فکرش حاصل میگشته که قادر به حل آن مساله میشده و آنچه در توضیح و تفسیر این دست موضوعات از او بجای مانده در مقام عمل و در زمان تالیفِ مولف، اینگونه و به مدد الهی به جریان افتاده.

آیا میتوان با اطلاع از این ماوَقَع، حداقل در حیطه ی آن مساله ی مفروض، اینطور نتیجه گرفت که آنچه ذیل این مساله ملاصدرا گفته، درستِ لا یتغیر است؟

و فصل الخطاب عقلی و حکمی است که به مهر و مددِ تایید الهی تالیف شده؟

آیا می توان چنین اعتیباری به نظر ملاصدرا در آن مساله داد؟


حال اگر فرض کنیم یا معلوم شود که آن مساله که حتما در طول مسائل و موضوعاتی ماقبلِ آن بوده(یعنی عنوانی ذیل و در ادامه ی عناوین کلی تر)، اساسا طرح موضوع و سوالش به خطا رفته ی ذهن باشد، چطور؟

ویا اینکه بعدا خود ملاصدرا، حکم خود در آن مساله را نسخ کرده باشد، چطور؟

واصلا مگر در هر زمان ظرفیت و معلومات فرد، مقتضی و محدود آن زمان نیست؟ که فقط متناسب با آن ظرفیت و محصولی از آن محدود معلومات، می تواند بیندیشد؟

پس قدسی یا موید یا فصل الخطاب دانستن آن حکم چگونه خواهد شد؟


بله، باطل است، چرا که این نتیجه گیری غیر منطقی و نامربوط به این دانسته ی ماست که وقتی از خدا مدد خواسته، پس از آن حل شده.

چرا که استطاعت ملاصدرا و حقیقی بودن مساله، ظرف امکان گشایش از جانب خدا(اراده ی خدا) بوده.

+ نوشته شده توسط آستميدرضا عسگريفر در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 12:3 |
توی بخش کامنتهای وبلاگ "جای برای بودن" یه بگو مگوی کوتاهی پیش اومد که برای شخص بنده مثمر ثمر بود، یه بحث کوتاهی پیرامونِ مشروعیت و مقبولیت، جمهوریت و اسلامیت و کمی هم در رابطه با ولایت فقیه. که من نقطه نظرات خودمو اینجا آوردم. میتونید بقیه ی نظرات و دیدگاهها را توی همون وبلاگ که اینجا هم با اسم "شرکت فرآورده های sfo " لینک شده، ببینین.



نویسنده: آستمید
یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت: 0:24
خوب همون منشا مشروعیت عقلی اونها میگه: مشروعیت نظام سیاسی حاکم بر یک جامعه، از خواست اکثریت اون جامعه اس.
در اصل منشا مشروعیت نظام سیاسی اونها، عقلی نیست بلکه عقل وسیله ی ادراک و استنتاج این اصل بوده که مشروعیت نظام مثلا لیبرال دموکراسی از رای مردمه(خواست مردم). این از اونها...
و اما ما: فقط خدا حق حاکمیت بر جامعه رو داره، تفصیلا چه معنی ای میده؟
در اصل به نظر من این حرف در گفتمان سیاسی و اجتماعی هیچ بار معناییِ مستقیمی نداره و کاربرد اون در تعریف و منشا مشروعیت یک نظام سیاسی به بیانی تشریفاتی و به بیان دیگر در توصیف حال و هوای ان نظام است(جهت، سمت و سو).

نویسنده: آستمید
یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت: 0:51
اونچه که تو کامنت قبل گفتم در باب جمهوریت نظام بود، وبا زهم در همین باب: جمهوریت نظام:
در فضای اجتماعی حال حاضر جهان، مثلا اگر تو یه کشوری وارد شدیم، میپرسیم حاکمین این دیار را چه کسی برگزیده؟ میگویند مردم؛ میگیم پس این نظام حاکم مشروعه. حالا اگه کسی وارد ایران هم بشه، همین سوال و جواب صادقه.
پس این آخرین الگوی مکشوف بشر برای حاکمیت، حق حاکمیت رو بر مردم، از آنِ مردم میدونه و مشروعیت نظام حاکم منوط به رای مردمه(خواست مردم).
واین یعنی از پایین به بالا.

نویسنده: آستمید
یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت: 1:2
و اما در باب اسلامیت نظام:
منظور از حاکمیت خدا بر مردم فقط یک چیز میتونه باشه و اون "دینه". دین یعنی الگوی درست زندگی مردمان که به واسطه ی پیامبر به مردم ابلاغ و آموخته میشه.
وقتی به دین نگاه میکنیم میبینیم برای اجتماع مردمان هم الگویی داره. حالا چه کسی بهتر از همه این الگو رو میشناسه و به تبعش میتونه پیاده سازی کنه؟
پیامبر و بعد از اون باعتبار و گواه پیامبر، امامان. ودر دوره ی غیبت؛ خوب معلومه عالم و فقیهِ آگاه به دین.
حالا معلوم میشه که اگر مشروعیت نظام از رای مردمه، پس چه نیازی به رکن ولی فقیه هست.......تا ضامنِ اجرای الگوی دینی در نظام حاکم باشه و این یعنی جمع بین جمهوریت و اسلامیت نظام.

نویسنده: آستمید
یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت: 1:15
جنبه ی سلبی قضیه:
به نظر من اونچه که موجب اختلاف نظر در این مقوله(مشروعیت و مقبولیت نظام) توی ایران شده، خلط مباحث و بانحراف رفتن مسیر عقلانیت و تفکر دراین بابه که ماحصل این اشتباهات میشه «تاویل» عقاید و اصول علمی.
به طور برجسته این تاویل و خلط مبحث در حیطه ی ولایت فقیه بچشم میخوره: ذهنیت اشتباهی که ولی فقیه رو به وضع ناجوری در طولِ امام میبینه و باز به نظر من این اشتباه هم به نوبه ی خود از اشتباه در تفسیر و ذهنیت حاکمیت خدا بر مردم شکل گرفته........ و نسبتها و رابطه هایی «موهوم» بین امام و ولی فقیه برقرار کرده و حتی امام و خدا. ظاهرا پای ذوقیات تاریخی شیعه به عقلانیاتش کشیده شده.

+ نوشته شده توسط آستميدرضا عسگريفر در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 23:15 |

اختیار

لب یک بلندی یا پرتگاهی بایست، و در آن لحظه از خود سوال کن:

آیا میتوانی اراده کنی که بپری؟

آیا مخیر هستی که بمانی و نپری؟


رئالیسم

زمان وصل یا به عبارت ملموستر، انتظار زمان وصال، تجربه ای عمیق از ادراک موجودیت و واقعیت است.


حدیث

"الخیر فی ما وقع" را گفتن از دو حال خارج نیست:

1- با علم به خیری که در "ما وقع" (آنچه اتفاق افتاده) نهفته است......(علم به غیب)

2- با ایمان به خیری که در "ما وقع" (آنچه اتفاق افتاده) نهفته است......(ایمان به غیب)


+ نوشته شده توسط آستميدرضا عسگريفر در شنبه سوم مرداد 1388 و ساعت 18:8 |


Powered By
BLOGFA.COM